احمد مجد الاسلام كرمانى
31
سفرنامه كلات ( فارسى )
مىشود عاقبت مصمم شدم كه هرچه در دل دارم بگويم و دست از جان بشويم ، در اين خيالات بودم كه فراش آمده و مرا احضار نمود منهم به گمان اينكه بحضور نير الدوله ميروم روانه شدم ولى به زودى رفع اشتباه من شد چه بجاى اينكه مرا بداخله باغ دلالت نمايند به طرف خارج باغ بردند و در طول دالان باغ كه ميرفتم در بيرون در درشكه با جمعى سوار مسلح و مكمل مشاهده نمودم و دانستم كه حكم اخراج من از شهر تهران صادر شده است و آمدم تا از در بيرون رفته محاذى درشكه رسيدم در اين وقت نايب هاديخان آمد و دسته نوشتجات و كيف بغلى مرا آورد و منهم باز كرده بدقت ملاحظه كردم معلوم شد آنچه اسكناس و اشرفى و وجه نقد بوده بردهاند فقط كاغذها را پس دادهاند و قدرى فكر كردم كه به اين نوشتجات كه اغلب از آنها اهميت داشت چكنم ؟ آيا همراه خود ببرم يا به كسى بسپارم و چون آن نوشتجات داراى مطالب پولتيكى نبود بلكه راجع بقطع بعض مرافعات كه من واسطه در اتمام آنها بودم و يا بعض اسناد و احكام كه بتوسط من صادر شده بود و بايستى مبلغى از صاحبانش رسوم و حقوق زحمت خود را گرفته به آنها بدهم و پارهء قبوض معاملات كه شخصا با هركس داشتهام و قباله و بنجاقخانه كه بتازگى ابتياع نموده بودم ، لهذا اينطور صلاح ديدم كه به خود نايب هاديخان بسپارم و از او خواهش كنم كه آنها را به عيال من تسليم نمايد و بر اين اراده عازم و نايب هاديخان را مخاطب نموده اظهار داشتم : « جناب نايب ، در تمام ملل عالم و جميع طوايف بنى آدم ، آخرين وصيت هر شخص محترم است ، حتى دشمن هم ميپذيرد و من ميخواهم بشما وصيتى بكنم اميدوارم اسباب زحمت از براى شما نباشد و نير الدوله بشما ايرادى از قبول آن ننمايند ، چه ابن زياد از قبول وصيت مسلم ابن عقيل بابن سعد ملامتى نكرد سركار و الا سيره او را مراعات خواهد كرد و چنان كه در مقام حكمرانى اسلوب ابن زياد را خيلى مرغوب ديدهاند در اين مرحله هم